هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

هیراد

آبله مرغون

اين خاطره كه الان برات مي نويسم زياد خوشايند نيست روز دوشبه 9 دي زنگ زدم ديدم عموت داره ميره شمال بهشون گفتم كه من و پسرم هم باهاتون مياييم و عمو اومد دنبالمون بعد رفتيم مهد دنبال آرين و بعد دنبال زن عمو و رفتيم شمال و خيلي به تو و آرين خوش گذشت البته كه كمي هم تو ماشين جيغ همديگه رو در مياورديد خلاصه شب تا دير وقت بازي كرديد و صبح هم همينطور و صداي هياهوتون كل خونه رو گرفته بود عصري عمو اينها رفتن خونه مامان زن عمو ...من ديدم توي چشمت خيلي قرمزه و فكر كردم سرما خوردي ولي شب تب كردي و صبح ديدم ابله مرغون گرفتي ...شب دوباره تب كردي ودونه ها بيشتر شدن و دوباره تب و روز سوم به اوج رسيد و كل بدنت پر شده بود...توي چشمت گوشت دهنت و تو همش مي گفتي ...
18 دی 1392

يلدا

شب يلداي امسال من مادر بزرگ شدم و همه رو دعوت كردم فقط بابا جون و ماماني نيومدن چون ماماني سرما خورده بود ....مهد كودك براي شب يلدا براي هر كلاس تعيين كرده بود كه غذا دسر آجيل و كاردستي بيارن كه كلاس شما بايد كاردستي درست مي كرد و من واست آدم برفي درست كردم و خيلي خوشش اومد و زدن به برد اعلاناتو حالا عكس هاش ...
18 دی 1392

تولد دو سالگي

تولد تولد تولدت مبارك قند عسلم يدونه مامان تولدت مبارك ايشالا داماديت عزيزم به مناسبت تولدت يه جشن گروهي با دوستاي ابان ماهيت گرفتيم در خانه كودك تماشا و كلي بهتون خوش گذشت خاله مونا هم زحمت كشيد و اومد و عكسهاي قشنگي ازت گرفت كه بعدا برات مي ذارم فعلا چند تايي بيشتر ندارم كه برات مي ذارمشون اولش به من چسبيده بودي ولي كم كم يخت باز شد و شلوغ كاري مي كردي فقط موقع خوراكي خوردن بود كه اروم نشستي پشت ميز و اصلا سراغي از من نگرفتي از ساعت 4 تا 7 طول كشيد . يه عمو موسيقي هم اومده بود و براتون  اهنگ تولد مي خوند و مي رقصيديدو و يه تولد خونوادگي هم برات گرفتيم و بين اين دو تا تولد يه اتفاق ناراحت كننده هم افتاد روز 21 مهر بود كه مهد كودك و...
18 آبان 1392

هيراد و لباس دخترونه

يه روز كه با دوستا صحبت مي كرديم و نشوني يه دختر تو تولد رو مي گرفتن من مي گفتم دختر من بود و هي دختر دختر كردم ...عصري رفتم مهد و ديدم هيراد لباس دخترونه تنشه ...نگو لباساشو خيس كرده و لباس يدكي مهد هم دخترونه بوده حالا از خنده من فهميده بود اين لباسه يه مشكلي داره . واسه همين هي مي گفت درش بيار و نذاشت يه عكس قدي ازش بگيرم دامن پيرهنش بيفته ...
18 آبان 1392

پاييز 92

تابستون هم با كوله باري از خاطرات تموم شد و به فصل زيباي پاييز رسيديم اومدم تا كمي از خاطراتت رو بنويسم چون خيلي زود يادم ميره اول كلماتي كه مي گي رو برات مي نويسم: بيا ....برو....توپ...ماماني...بابا....اب ...ميو(گربه) ...گدو (گردو) ...عدس(عسل) ....حمم (حموم) بيش(بشين) ...بخ(بخواب) ....موس(موز)....بس(بسنتي)...جيش(وقتي كردي مي گي)....ني ني عس(عروسك)بيب بيب ( ماشين)...منه ( ماله منه)عمه افاق....امير....علي....پتو....تا ده هم ميشمري ....خاله....باس(باز كن) ...ديدي(وقتي با توپ به لوستر مي زني) ...بابا اومد.....اب بده....منم ميام ...من حموم اينا هم جمله هاي دو كلمه اي حالا شعر : من ميگ عمو زنجير باف تو كش دار مي گي بعله بعضي مواقع ...
10 مهر 1392

22 ماهگي

خوب اول مي رويم سراغ عكس هاي باشگاه كودك كه چهارشنبه 23 مرداد با هم رفتيم خاله سحرناز و راستين .خاله حديث و مشكات.خاله رومينا با امير مهدي. خاله مريم و هانا . خاله مريم و سبحان هم بودن : از اين ماشينه خوشت اومده بود و بيشتر با اين بازي مي كردي و اگه بچه هاي ديگه ميومدن سوار شن مي دويدي و مي گفتي منه يعني ماله منه : تولد آريا مهر خاله سهيلا سوم مرداد اگه اشتباه نكنم: آخرين روز پستونك يا بقول خودت ميو:  مامان قربون خندت: اولين نقاشي ات كه مهد زده بود به برد: ...
27 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد